حكيم زجاجى

1334

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

قزل‌ارسلان عود را ساز كرد * مى ناب بر پادشه بازخورد چو خوردند آن نامداران نبيد * نشاطى در آن لشكر آمد پديد به هرخيمه‌اى بود بزمى دگر * يكى چنگ‌ساز و يكى باده‌خور دو هفته بدان شيوه خوردند مى * به يك جا دو سردار فرخنده‌پى قزل‌ارسلان دست و دل برگشاد * جهانى به انعام او گشت شاد چو باد خزانى بباريد زر * به دامن ببخشيد درّ و گهر بداد آن دلاور به يكسر سپاه * زر و جامه ، اسب و قبا و كلاه به طغرل در ، آن شاه ده گنج داد « 1 » * نكردم شمارش در اين نامه ياد گزين شمس طغراى ، آنجاى بود * به زهد و ورع كشورآراى بود . . . . . . . . . . . . . . باشد شهى پايدار * شود زو همه كارها چون نگار سليمان چو گرد از ميانه گران * چو ديوى بشد سوى مازندران سفهبد « 2 » ورا هيچ يارى نداد * حديث سليمان برش بود باد . . . . . . . . . . . . . . . . شد آن سرفراز * شكسته شد از رنج راه دراز در آن بوم‌وبر كس نشد يار اوى * نمىساخت گردون دون كار اوى دگربار از آن جايگه در نهان * بيامد سراسيمه تا اصفهان . . . . . . . . . . . . . . . . او سوارى هزار * سليمان بزد خيمه در مرغزار فرستاد نزديك والى پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام به من شهر بسپار و انده مدار * كز اين‌جا شوى در جهان كامكار . . . . . . . . . . والى كه اين راى نيست * مرا با محمد به كين جاى نيست تو رو شر او ز اين ميان دور كن * پس آن‌گه بيا در جهان سور كن چو نوميد شد رخ به بغداد كرد * سليمان تك و پوى از ياد كرد . . . . . . . . . . . . . . . . . بخت يارىدهش * از آن كرد اندر جهان گمرهش در آن روزها مقتفى بد امام * سليمان فرستاد نزدش پيام كه ما را تو باش اندر اين كار يار * كه تا گردم از مهر تو شهريار

--> ( 1 ) سه در گنج ياد ( 2 ) دابويه شانزده سال حكومت كرد ، از تخت به زاويهء لحد شتافت و پسرش فرخان بزرگ كه ذو المناقب و سپهبد از جمله القاب اوست به‌جاى پدر نشست . حبيب السير ، ج 2 ، ص 403 .